فداي خاک پاي مادر
|
ساعت 12:2 عصر شنبه 25/12/1386 چه خوبه وقتي کنار ه سفره هفت سين «صفا و صميميت و سلامت و سعادت و سخاوت ....»هستيم تمام خانواده پيش ما نشسته باشن و در ساعت اول عيد پدر و مادر اولين کساني باشن که در سال جديد ميبينيم
نوروزتان پيروز هرروزتان نوروز نوروز 1387 مبارک باد ¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 6:39 صبح يکشنبه 30/10/1386 بگذار آن باشم که با تو تا آخرين لحظه زندگي خواهد ماند بگذار آن باشم که با صداقت با تو درد دل ميکند و با يکرنگي و يکدلي زندگي ميکند بگذار آن باشم که ديوانه وار در شهر نام تو را فرياد ميزند و آن باشم که براي عشقت: جان خواهد داد بگذار هماني باشم که در شادي هايت ميخندد و در غم هايت با تو شريک است بگذار کسي باشم که به داشتن چينين عشقي مانند تو افتخار کند بگذار کسي باشم که وقتي کلمه دوستت دارم را بر زبان مي آورد اشک از چشمانش سرازير شود بگذار هماني باشم که تو ميخواهي ، هماني باشم که تو آرزوي آن را داري بگذار کسي باشم که با احساس سخن نگويد ، از ته دل دردش را بگويد و از تمام وجود عاشق و دل شيفته تو باشد بگذار کسي باشم که زمان تنهايي اش تو همان تنهايي او باشي و زمان خوشبختي اش تو همان خوشبختي او باشي بگذار هماني باشم که با باوري عميق به تو و زندگي نگاه بيندازد و با احساسي پاک عاشق قلب مهربان تو باشد بگذار هماني باشم که بتوانم ستون هاي استوار زندگي را با محبت و عشق بنا کنم تا تو با آرامش با من زندگي کني بگذار هماني باشم که تو در روياها منتظر او ماندي و به استقبال او رفتي بگذار کسي باشم که ديگر به جز تو به کسي ديگر نگاه نکند و تنها تو باشي و قلب مهربانت و يک دنيا عشق در وجودش اينک من با تمام وجودم کاري کرده ام و خواهم کرد که هم تو را به آرزويت رسانده باشم و هم خودم آينده اي خوشبخت را در کنار تو داشته باشم بگذار هماني باشم که دوستش ميداري و بگذار هماني باشم که براي عشقش جان خواهي داد که من هم براي عشق تو جان ميدهم مادر با همه وجودم دوستت دارم عاشق ات هستم هميشه در قلب مني ¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 6:37 صبح يکشنبه 30/10/1386 از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت. فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟ خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده اي ؟ او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد. بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند. بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند. بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود. بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد. گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند. -اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها. خداوند سري تکان داد و فرمود : بله. يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان. يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !! و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد. فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد. اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد . خداوند فرمود : نمي شود !! چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم. از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد. فرشته نزديک شد و به زن دست زد. اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي . بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد . فرشته پرسيد : فکر هم مي تواند بکند ؟ خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد. اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي زيادي مواد مصرف کرده ايد. خداوند مخالفت کرد : آن که نشتي نيست، اشک است. فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟ خداوند گفت : اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي، تنهايي، سوگ و غرورش. فرشته متاثر شد. شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند. زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند. همواره بچه ها را به دندان مي کشند. سختي ها را بهتر تحمل مي کنند. بار زندگي را به دوش مي کشند، ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند. وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند. وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند. وقتي خوشحالند گريه مي کنند. و وقتي عصباني اند مي خندند. براي آنچه باور دارند مي جنگند. در مقابل بي عدالتي مي ايستند. وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند. بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند. براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند. بدون قيد و شرط دوست مي دارند. وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند. در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند. در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند، با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند. آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر برايشان مهم هستيد. قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يک عيب دارد فرشته پرسيد : چه عيبي ؟ خداوند گفت : قدر خودش را نمي داند ¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 6:27 صبح يکشنبه 30/10/1386 بي تو خاکسترم بي تو اي مادر بي تو تنها و خاموش مهري افسرده را بسترم بي تو در آسمان اخترانند ديدگان شررخيز ديوان بي تو نيلوفران آذرانند بي تو خاکسترم بي تو اي مادر بي تو اين چشمه سار شب آرام چشم گريزنده ي آهوانست بي تو اين دشت سرشار دوزخ جاودانست بي تو مهتاب تنهاي دشتم بي تو خورشيد سرد غروبم بي تو نام و بي سرگذشتم بي تو خاکسترم بي تو اي مادر بي تو اين خانه تاريک و تنهاست بي تو اي مادر خفته بر لب سخنهاست بي تو خاکسترم بي تو اي مادر ¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 6:22 صبح يکشنبه 30/10/1386 سفر به شهر کودکي شبي رکاب زدم شادمان بر اسب خيال به شهر کودکي خويشتن سفر کردم به کوچه کوچه ي آن روزها گذر کردم به کوچه ها که پر از عطر آشنايي بود به کوي ها و گذر هاي ساکت و خاموش رهي گشودم و با چشم دل نظر کردم به خانه ي پدري پا نهادم از سر شوق به هر قدم اثر از نقش پاي خود ديدم اطاق و پنجره ها رنگ مهرباني داشت به چهره ي پدرم رونق جواني بود نگاه مادر من نور زندگاني داشت به ياري پدر و پشتگرمي مادر چو طفل حادثه جو سينه را سپر کردم در آن سرا که پر از عطر دوستي ها بود نگاه من به سراپاي کودکي افتاد که در کنار پدر مست و شاد مي خنديد و از مصيبت فردا خبر نداشت هموز پدر براي پسر حرفي از خدا مي زد نواي مادر خود را شنيدم از سر مهر ميانه ي دو نماز به شوق کودک دلشاد را صدا مي زد به مهرباني او عشرت دگر کردم شتابناک دويدم به سوي مادر خويش ز روي روشن او غرق ماهتاب شدم مرا فشرد در آغوش گرم خود از مهر به لاي لاي دل انگيز او به خواب شدم به عشق مادر خود سينه شعله ور کردم به راه مدرسه طفلي صغير را ديدم کتاب و کيف به دست که مست و سر به هوا راهي دبستان بود به هر نگاه ز چشمش هزار گل مي ريخت ز غنچه غنچه ي شادي دلش گلستان بود ز شادماني او حظ بيشتر کردم دوباره همره آن اسب بادپاي خيال به روزگار غم آلود خويش برگشتم چه روزگار سياهي چه ابرهاي غمي نه عشق بود و نه آسودگي نه خاطر شاد نه مادر و نه پدر نه نشاط و زمزمه يي چو مرغ خسته سرم را به زير پر کردم به سوگ عمر شتابنده يي که زود گذشت درون خلوت خاموش ناله سر کردم پدر به ياد من آمد که سر به خاک نهاد چه گريه ها که به ياد غم پدر کردم سپس به تعزيت مادر شکسته دلم ز اشک دامن خود را پر از گهر کردم خداي من غم اين سينه را تو مي داني چه صبح ها که به رنجي رساندمش به غروب چه شام ها که به اندوه سحر کردم شباب رفت و پدر رفت و مهر مادر رفت ز بينوايي خود خويش را خبر کردم چه سود بردم از اين روزگار واي به من ز دور عمر چه ماندست در کف من هيچ سکوت غمزده ام گويدت به بانگ بلند به جان دوست در اين ماجرا ضرر کرم ¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 6:2 صبح يکشنبه 30/10/1386 براي مادرم حق با تو بود. هرگز با تو نزيسته ام. هرگز سکوت مان رنگي نخواهد گرفت هرگز دخترکي سفيد با گيسوان طلايي تو را به درون خود راه نداد. و در بسترت آرام نيافت هر شب چشمانت بر روي قابهاي کوچک و بزرگ تحقير شده من سرگردان است. بر اندوهم مي گريي... چه زايش سختي داشته ايي سد بار ، زايش پشت زايش براي تولدي که هيچگاه غروري بر تو نيفزود. و هر لحظه لحظه اش دعاهاي شبانه ات را افزون تر کرد. ¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 5:58 صبح يکشنبه 30/10/1386 مادرم قربون موهاي سفيدت مادرم فداي اسم نازنينت تو نباشي مادرم دنيا چه پوچه جاي موندن نداره لحظه کوچه مثل خورشيدي به اسمون عمرم که اگه غروب کني منم ميميرم تو فقط اشاره کن ببين واسه تو حاضرم مرگ توي بغل بگيرم مهربون تر از تو هيچکي نبوده شعله وجود من بي تو يه دوده قيمت بودنمو عمرت گذاشتي کي بجز تو لالايهامو سروده مادرم مرهم دردم الهي دورت بگردم تو فقط شريک اشک بغض اخم رنج خندم سايت از سرم نشه کم بخدا بي تو ميميرم واسه من تويي پروبال بموني هزار هزار هزار سال ¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 5:56 صبح يکشنبه 30/10/1386 تاج از فرق فلک برداشتن جاودان ان تاج بر سر داشتن در بهشت ارزوره يافتن هر نفس شهدي به ساغر داشتن.......... تا ابد در اوج قدرت زيستن ملک هستي را مسخر داشتن بر تو ارزاني که ما را خوشتر است لذت يک لحظه مادر داشتن ¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 5:54 صبح يکشنبه 30/10/1386
¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 5:51 صبح يکشنبه 30/10/1386 امروز ، روز توست. از تو گفتن و براي تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا ميخواهد که من فاقد آنم. تو بزرگتر از آني که قلم شکسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسمانيات را داشته باشد و فخر خاکساري درگاهت ، رفيعتر از آن است که بتوانم از لذت اغوايش دل بکنم چه کنم که بضاعت بيان حقشناشي سزاوارنهات را ندارم. انديشه قاصرم و قلم الکنم ناتوانتر از آني است کهبتواند فرشتهي چون تويي را بستايد يابه اداي تکليف چشمهيي از درياي حق والاي مقامت بشايد. چکنم که توشهيي بيش از اين در چنته ندارم.پس سخاوتمندانه همين دلواژههاي سترون و نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانههاي لرزانم بنشان بزرگوارانه مباهات پذيرش تبريک و تحسينم را از من دريغ مدار و ظل مرحمتت را از سر بيسايهبانم برنگير. ميخواهم از تويي بگويم که زيباترين و دلاراترين مفاهيم قاموس تمام ابناي بشر از ازل تا ابد، ملهم از روح اهورايي و جايگاه فرشته گونهي توست. مدار روحانگيزترين گلواژهها در زيباترين نوشتهها، شعرها، قصهها، سرودها، ، سخنوريها و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد فروزان تو ميچرخد. ستارههاي عاليترين کهکشان مفاهيم انساني از تلالوي شمش وجود تو چشمک مي زند. به راستي چگونه ميتوان از عالم و آدم سخن گفت، اما از سمبل همه زيبايهايش ، يعني تو ، روي بر تافت چگونه ميتوان طبع لطيف انسان و سجاياي عالي او را بازشناخت، اما دل در گرو تو نداد چگونه ميتوان پاکترين و با شکوهترين خصايل انساني را بازگو کرد اما تابش چشمنواز مهپاره رخسار تو را از پس آن ندبد اصلا" چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت ، دلدار بود، آيين مهرورزي آموخت، رسم پاکبازي فراگرفت، رفيق توفيق شد، صبوري پيشه کرد،قناعت ورزيد، گوهر حياء را باور کرد، ارج شرف را اندازه گرفت، زنگار جسم و روح را شست و راز روح پرنياني آدمي در شاخسار دلاويز گلستان خلقت را فهميد؟ اما انصافا"با اينهمه احسان و جايگاه والامرتبهيي که داري، ظلمي هم که بر تو رفته است، مرز ندارد بگذار بپرسم در اين همه جفا و جنايتي که تاکنون در حق ابناي بشر شده و ميشود، سهم تو چقدر بوده است؟ جلادان، سفاکان و ديکتاتورهاي تاريخ بشر چقدر از ميان زنان برخاستهاند پاسخ به اين سووال به روشني آفتاب است و نيازي به اثبات استدلال ندارد. نميخواهم راه مبالغه بروم يا خطاي کسي را رفو کنم، اما راست اين است که حتي بسياري از کجرويهاي همجنسان تو نيز از فرط مشتهيات اهريمني ناکسان يا تغافل در برابر برآوردن نيازهاي طبيعي آنان است. بگذار از اين بگذريم و خود را و تو را بيش از اين ميازارم سلطان قلبم تنها نه بخاطر بهشتي که زير پاي توست ، نه به خاطر نسلي که زاده توست، نه به خاطر لالاييهاي دلنوازت، نه به خاطر خونواره چشمان خستهات، نه به خاطر رنجواره بلاکشيات، نه به خاطر سرشت مهرآگينيات،نه به خاطر سرسبزي قلب پاکبازت، نه به خاطر زيبايي نازکي خيالت يا تردي روح دلنوازت، نه به خاطر پاکي احساس دلارايت، نه به خاطر طراوت آسمان چشمان ابريت و نه به خاطر .... تو را ميستايم به خاطر شور بالغ خداگونگيات، به خاطر شاهکار شعور شرف مداريت، به خاطر گوهر دردانه حياء و نجابتت، به خاطر کولاک گرمجوش گذشت و ايثارت، به خاطر راز فاخر و زيباي مادريت،به خاطر ترک برداشتن بلور نگاه نگرانت، به خاطر آتشفشان پرگداز سوختن و ساختنت ، به خاطر غرق شدن بلم جواني و آسايشت در درياي طوفانزده بيقراريهاي من و به خاطر همه آنچه که به من دادي يا ندادي، دوستت دارم و بر تو ميبالم و مغرورانه منتت را ميکشم ميخواهم بداني که بهار آرزوهايم، تنها به کرم ميزباني کريم تو گلافشان ميشود، خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا ميرسد.تلاطم روز و شبم، از صدقهي سر تو قرار پيدا ميکند،رزق و روزيم از برکت اذکار و ادعيه خلوت تو رونق ميگيرد. بيا مرا به پهندشت سبزفام رامشگاهت ببر و در دامن پر مهرت، سرم بر زانوي خستهات بگذار و با دستان پر چروک و لرزانت ، موهايم را نوازش کن و به جاي لالاييهاي روح نوازت ، اسرار خداگونگي را در گوشم بخوان و فانوس نگاه تارم در صراط رحمت رحيميه حضرت دوست شو. بيا ذره ذره خلاء تمناي تک تک سلولهايم را به شراب عقيق ناب طهورت بياکن و غبارستان وجودم را با خوشاب دلستان سبز و پاکنهادت بشوي. بيا به جاده عمرم بنگر تا در هرگام رفتهام اثري از رد مهرم به خودت را بيابي تا شايد رحمي کني و مرا اجير - نه چه ميگويم- ذبيح ابدي خودسازي کاش ميتوانستم با خون خود قطره قطره قطره بگريم تا سرسپردگيام به خود را باور کني. کاش ميتوانستم در شط خون خود وضو بگيرم و براي پاسداشت شاهکار خلقت تو به درگاه باري، نماز شکر به جاي آورم و سبزي همه عمرم را فداي يک تار موي سپيدت کنم. (و تبارکالله احسن الخالقين) کاش ميتوانستم برايت بميرم تا تو بماني. کاش نقاب سينهام را ميشکافتي و به قلبم که از خون دل توست، ميرسيدي و در واقعيت کوچک من، حقيقت بزرگي خود را مييافتي مادرم، سرورم بيا بهت عشق بيپايانم را که از شعشعه بت رويت سرشار گشته است، در مردمک نگاه بيتابم بنگر و بر بزرگي و تلالوي جاه و جلالت ببال. کاش ميتوانستم به بهاي غروب هميشگي نگاهم، در آن دو خورشيد سياه افول کرده در روي ماهت ، نور و سويي دگرهباره ميتابيدم. کاش ميتوانستم تمام عمرم را يکجا بدهم تا حتي يک نفس بيشتر بکشي. کاش عمود کمرم ميشکست تا عصاي کج شمشاد قامت خميدهات باشم. کاش پيشمرگت شوم، فدايت گردم، الهي بميرم تا تو بماني. کاش هست و نيستم را ميدادم تا تو از دستم راضي باشي و کريمانه از ذکر دعاي خيريت محروم نکني. بيا با سخاوت دعاي خيرت بهساحل فلاح روانهام ساز،چون بيتو هيچم، بيبرکت خشنودي تو سزاوار لهيب سوزان دوزخم، پس اگر هستم يا اميد به فرداي روشن دارم، فقط چشم طمعام به سفره کرم توست ¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 5:38 صبح يکشنبه 30/10/1386
¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 5:35 صبح يکشنبه 30/10/1386 وقتي تو نيستي مادر چگونه براي خنده هايم دوباره مهماني بگيرم؟ وقتي تو نيستي ديگان منتظرم براي هميشه باراني خواهد شد و مرغ عشق تنهايي براي هميشه خواندن را از بين ميبرد وقتي تو نيستي هنگام گريه کردنم سر بر شانه هاي چه کسي بگذارم؟ ¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 5:34 صبح يکشنبه 30/10/1386 فرداي مني اي همه ديروز من از تو اي آنکه دو چندان شده تقديس زن از تو روزي که خدا باز مرا زنده بخواهد بايد بدمد در دهنم يک دهن از تو در جسم تو جاري شده از روح خدايان يا وام گرفتند خدايان بدن از تو والاتر از آني که در اين شعر بگنجي کوچکتر از آنم که بگويم سخن از تو سر سبز ترين فصل در اين زردي پاييز بگذار بپوشد غزلم پيرهن از تو ¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 5:33 صبح يکشنبه 30/10/1386 گامهايت، طنين شکفتن را جاري ساخت و دستهايت، چه روشن، تاريکيام را دور کرد. تو آن صداقت محض هستي که با تک تک نفسهايت، خشکترين دشتها را به سيرابترين بيشهها تبديل کرد نگاه آسمانيات ابرها در خود داشت و من با اندکي درنگ ، زير قطره قطره باران محبتت، نهري شدم جاري به سوي درياي عشق برق چشمانت، سياهي ممتد شبهايم را شکافت. جوانه اميد را بر شاخه کلامت احساس کردم و بر پيشاني انديشهات قرائت کردم و تو چه زيبا، گل احساسم را بوستاني کردي و کبوتر جانم را آسماني سهم من از خدا توئي ¤ نويسنده: ميلاد
![]() ساعت 5:33 صبح يکشنبه 30/10/1386 قسم بر اولين واژه ي هستي که عشق ودين ومظهرم تو هستي قسم بر ديدگانت شمع روشن که هستي- گلي سرور به گلشن قسم بر ماه و حوري که تو مملو ز نوري قسم بر مهر واميد که تو معدن مهري بي ترديد قسم بر لحظه ي زيباي ديدار که جانم بر فدايت نيک کردار قسم بر مستي عاشق پرستان به کوه وبه باغ و به بستان قسم بررب بر روز جوشش براين پروردگار خوش افرينش که هرچه ازاوست دارم مادر دوستت دارم **** ¤ نويسنده: ميلاد
![]() 3 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ [25/12/1386- 12:2 ع] 7سين [30/10/1386- 6:39 ص] عشق من مادر [30/10/1386- 6:37 ص] خلقت مادر [30/10/1386- 6:27 ص] بي تو خاکسترم مادر [30/10/1386- 6:22 ص] تقديم پدر و مادر [30/10/1386- 6:2 ص] دوست دارم مادر [30/10/1386- 5:58 ص] مادر قربونت [30/10/1386- 5:56 ص] تقديم به مادر [30/10/1386- 5:54 ص] براي مادر [30/10/1386- 5:51 ص] فرشته = مادر [30/10/1386- 5:38 ص] مادر [30/10/1386- 5:35 ص] وقتي تو نيستي مادر [30/10/1386- 5:34 ص] فرداي من مادر [30/10/1386- 5:33 ص] گامهاي مادر [30/10/1386- 5:33 ص] قسم [همه عناوين(22)][آرشيو شده ها]
![]() | خانه :: بازديد امروز :: :: بازديد ديروز :: :: کل بازديدها :: :: درباره من :: :: لينک به وبلاگ :: ::پيوندهاي روزانه ::
:: فهرست موضوعي يادداشت ها:: :: آرشيو :: :: اوقات شرعي :: :: لينک دوستان من:: :: لوگوي دوستان من:: ::وضعيت من در ياهو :: :: خبرنامه وبلاگ ::
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||